جسد نوزاد یه روزه ای رو از توی سطل آشغال پیدا کردن. یه دختر یه روزه که لخت لای آشغالا بوده و ضجه می زده. ضجه می زده به حال خودش یا شایدم دنیایی که توش پاگذاشته.
خبر رو که شنیدم شوکه نشدم خیلی وقت که دیگه از هیچ چیزی شوکه نمی شم. چی داره به سرمون میاد. انتقام، جنایت، خونریزی اونم به فجیع ترین شکل ممکن.
حیوونم با بچه خودش این کار رو نمی کنه. هیچ فکرشو کردی وقتی این دختر بزرگ بشه و بفهمه قاطی یه مشت آشغال پیداش کردن چی می شه. بدونه حتی ارزش سقط کردن رو هم نداشته.
دست، پا، صورت و اجساد تکه تکه شده ای که هر روز تو گوشه و کنار شهر پیدا می شن اینقدرعادی شدن که تکراری به نظر میان. سوژه هایی که شدن جزیی از حرف های روزمرمون.
تو جامعه ای که فرهنگ، احترام به حقوق همنوع، شعور اجتماعی و... بیشتر یه شوخیه تا واقعیت آینده ساز فرداشم باید تو کثافت و نکبت وول بزنه.