اوایل زمستون بود. تو سرمای چند درجه زیر صفر تهران، صبح زود از خونه زدم بیرون و اینقدر پوشیده بودم که فقط دوتا چشمام معلوم بود. یکدفعه نگاهم افتاد به جوونی که رو پله های سنگی و سرد پشت در یه مسجد خوابیده بود. چندتا پتو دور خودش پیچیده بود اما صورتش از سوز سرما سرخ سرخ بود. تا مغز استخوان سوختم. سرخ شدم از سرخی اون.
چند ماه بعد تو یه شب داغ تیرماه، ساعت یازده شب یه پسربچه وسط یکی از چهارراه های شلوغ تهران لای ماشینها پرسه می زد و گل می فروخت تا شاید امشب رو گرسنه نخوابه. به یکی از راننده ها گفت هیچی نخورده، راننده یه اسکناس پونصد تومنی از جیبش درآورد و تا اومد بهش بده یه بچه گل فروش دیگه اونو رو هوا چنگ زد. دوتایی سر پول باهم دعواشون شد. از صبح هیچی نخورده بودم ولی اونها رو که دیدم سیر شدم. از خودم بدم اومد.
اینکه صدای خرد شدن استخوانهای آدمای دوروبرت رو بشنوی و سکوت کنی، درد رو ببینی و سکوت کنی، زنده باشی و سکوت کنی.
اینکه هیچ کس هیچ چیزی نداشته باشه خیلی بهتر از این که یکی داره و بقیه هیچی نداشته باشن.
به اطرافت یه نگاهی بنداز. شاید وقتی دیگر نوبت خود تو باشه یا من شایدم ما.