میریم کافه. بحث روشنفکرانه می کنیم. به بکت ادای احترام می کنیم. قهوه تلخ می خوریم. سرهم داد می کشیم. با ته مونده قهومون فال می گیریم، یه لب می بینیم، دنبال لب می گردیم.
هنوز زنده ایم. غر می زنیم. برق نیست، شمع که هست، خورشید که هست، آفتابم که هنوز سهمیه بندی نشده.
تو زمستون می لرزیم، وسط چله تابستون عرق می ریزیم. ولی هنوز آدمیم. بی خیال عادت می کنیم. یعنی مجبوریم که عادت کنیم.