"یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایان".
زمستون دوست ندارم. یه پتک دستش می گیره و همه دردات سرت می کوبه و اونوقت می خاد با سپیدی برفاش از دلت دربیاره.17 بهمن باز قدم تو جایی گذاشتم که حس عجیبی نسبت بهش دارم، پارادوکس غریبی داره غسال خونه.
خیلی آروم و بی صدا می شورنت و تو فقط سکوت می کنی و زل می زنی به کل زندگیت که دیگه پایون گرفت.
اگه مرگ نبود چی می شد، یعنی آدما زنده بودن و شاهد از دست رفتن همه چیزای بودن که تو زنده بودنشون ساخته بودن.
پارادوکس زندگی عجیب تر، درست که زندگی مملو از مسایلی ریزی که خیلی وقتها به مصائبی بزرگ تبدیل می شن و این نفس کشیدن خستت می کنه اما حتی یه لحظه فکر اینکه تو این بازی نیستیم سخت.
وقتی می ری فضا تلخ، آدما سیاه می پوشن، همه می گردن دنبال کوچکترین تصویری ازت که قبل رفتنت حتی حرفشم براشون عذاب آور بود. حالا تو می مونی با یه پایان تلخ که به یه عمر تلخی بی پایانت پایان می دی.
"دیالوگی از فیلم درباره الی"