تب دارم اونم تب هزار و سیصد و شصت و چند درجه.
نسل بی آرمان، بی آرزو، بی ریشه. نسل من.
زودتر از اونی که باید عاشق شدم و خیلی زودم فهمیدم که همه چی یه شوخیه. یه شوخیه تلخ متعفن نفرت انگیز.
پشت میزای مدرسه بود که سیاسی شدم و هنوز به هجده سالگی نرسیده از هرچی که بوی سیاست می داد تهوع گرفتم.
آره تب دارم، تب هزار و سیصد و شصت و... درجه.
یه نسل خسته عاصی. پام رو زمین اما دلم یه جایی جا مونده.
یاد گرفتم اعتراض کنم. به همه چیز، به همه کس، شایدم بی ربط. اگه داد نزنم خفه می شم، تو سکوت له می شم.
عاصیم، از همه بیشترم از خودم.
آرمان ندارم، آرزو ندارم. همه چیز برام خلاصه شده تو این نفس که میره و میاد چون محکومم به زندگی.