آدما وقتی بدنیا میان برهنه اند بی هیچ پوششی اما وقتی که می خوان به گور برن دیگه لخت نیستن.
تو تاریکی نه ماه انتظار تنها هستند، تنهای تنها. هیچ خطری هم تهدیدشون نمی کنه. اما وقتی پا تو این دنیا می گذارن با اشک و بغض شروع می کنن. خیلی زود می فهمند برای رسیدن به حقشون باید با صدای بلند فریاد بزنن. اینکه یاد می گیرن دیگه تنها نیستن، تو تاریکی نیستن که بتونن هرجورکه بخوان نفس بکشن یا شایدم خسته بشن وبشن یه بی نفس.
بدنیا میایی. از لحظه تولد یاد می گیری که نقش بازی کنی چون اگه خودت باشی هیچ کس نمی بیندت. تو این همه شلوغی گم می شی، آخه می دونی چیه خود بودن بدجوری تاوان داره. همه می شن شکل هم، به غریبه ها هم فرصت بازی نمی دن.
با لبخند به هم دروغ بگن، با دست راست با هم دست بدن و با چاقوی تو دست چپشون از پشت سایه همدیگه رو خط خطی کنن اگه خونیم ریخت که چه بهتر.
بند ناف دور گردنت ببند و خودتو حلق آویز کن تا بشی یه نفس بریده. اگه می شد قبل از اینکه پا رو زمین بگداریم نفسمون رو بگیریم الان هممون نفس بریده بودیم.
جسد نوزاد یه روزه ای رو از توی سطل آشغال پیدا کردن. یه دختر یه روزه که لخت لای آشغالا بوده و ضجه می زده. ضجه می زده به حال خودش یا شایدم دنیایی که توش پاگذاشته.
خبر رو که شنیدم شوکه نشدم خیلی وقت که دیگه از هیچ چیزی شوکه نمی شم. چی داره به سرمون میاد. انتقام، جنایت، خونریزی اونم به فجیع ترین شکل ممکن.
حیوونم با بچه خودش این کار رو نمی کنه. هیچ فکرشو کردی وقتی این دختر بزرگ بشه و بفهمه قاطی یه مشت آشغال پیداش کردن چی می شه. بدونه حتی ارزش سقط کردن رو هم نداشته.
دست، پا، صورت و اجساد تکه تکه شده ای که هر روز تو گوشه و کنار شهر پیدا می شن اینقدرعادی شدن که تکراری به نظر میان. سوژه هایی که شدن جزیی از حرف های روزمرمون.
تو جامعه ای که فرهنگ، احترام به حقوق همنوع، شعور اجتماعی و... بیشتر یه شوخیه تا واقعیت آینده ساز فرداشم باید تو کثافت و نکبت وول بزنه.