حالم بد.
حالم بد. اگه دوشنبه فقط چند دقیقه بیشتر تو میدون آزادی مونده بودم شاید منم یکی از آدمایی بودم که برای آزادی از نفس افتاد.
حالم بد . چند روز که به جای مچ بند سبزم یه نوار سیاه بستم دور مچم.
همیشه فکر می کردم نتیجه شعور بدون شور همون قدر تلخ که شور بی شعور اما موندم حیرون اینبار که پشت شعور یه شور چند میلیونی بود چرا اینقدر تلخ تموم شد.
نمی دونم شاید حق با بوکوفسکی که می گه: فرق بین دموکراسی و دیکتاتوری این که تو دموکراسی اول رای می دی بعد فرمان می بری اما تو دیکتاتوری دیگه وقتت برای رای دادن تلف نمی کنی.
"یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایان".
زمستون دوست ندارم. یه پتک دستش می گیره و همه دردات سرت می کوبه و اونوقت می خاد با سپیدی برفاش از دلت دربیاره.17 بهمن باز قدم تو جایی گذاشتم که حس عجیبی نسبت بهش دارم، پارادوکس غریبی داره غسال خونه.
خیلی آروم و بی صدا می شورنت و تو فقط سکوت می کنی و زل می زنی به کل زندگیت که دیگه پایون گرفت.
اگه مرگ نبود چی می شد، یعنی آدما زنده بودن و شاهد از دست رفتن همه چیزای بودن که تو زنده بودنشون ساخته بودن.
پارادوکس زندگی عجیب تر، درست که زندگی مملو از مسایلی ریزی که خیلی وقتها به مصائبی بزرگ تبدیل می شن و این نفس کشیدن خستت می کنه اما حتی یه لحظه فکر اینکه تو این بازی نیستیم سخت.
وقتی می ری فضا تلخ، آدما سیاه می پوشن، همه می گردن دنبال کوچکترین تصویری ازت که قبل رفتنت حتی حرفشم براشون عذاب آور بود. حالا تو می مونی با یه پایان تلخ که به یه عمر تلخی بی پایانت پایان می دی.
"دیالوگی از فیلم درباره الی"
The curious case of Benjamin Button
بعضی لحظه های فیلم جادوم کرد شایدم تمام فیلم، جادویی که تمومی نداره. اینکه یکی روند زندگیش معکوس باشه، توهشتاد سالگی با چشمای بسته واستخوانهایی خرد و بدنی که آماده مرگ تا زندگی بدنیا میاد و وقتی یه بچه چند ماهس تو بغل عشقش چشمش رو تمام دنیا ببنده.
فینچر این بارم یه برگ تازه برا رو کردن داره. بنجامین هرچی زیباتر میشه، تلخ تر میشه، داغون تر میشه و از درون یشتر می پوسه و ترس دیزی از پیری که با هرچروکی که صورتش بر می داره یک از چروکای بنجامین صاف میشه، این اعجاب فینچر تو فیلم جدیدش.
رویایی ترین لحظات فیلم جایی که بنجامین و دیزی هم سن هستند و دیوونگی می کنن.
Che
تجسم عینی یک اسطوره. تصویر تمام قد یک انقلابی. آدما وقی می میرن اسطوره می شن. شاید اگه ارنستو زنده می موند میشد یکی مثل فیدل، یه انقلابی دیکتاتور اما چه فرق داشت او تا آخرش یه آزادی خواه موند.
تصور کسی جز دل تورو برای نقش چه گوارا خیلی سخت.
In bruges
تارانتینویی ترین فیلم سال. فضای سرد و قدیمی بروژ با دیوونگی ذاتی کالین فارل کنتراست فوق العاده ای داشت. گنگستر هایی که آیین مخصوص خود را دارند و حماقتی شیرین و دوست داشتنی.
بازی فارل تو فیلم منو یاد پسربچه ترسویی می ندازه که با جنون جدابش تو رو میخکوب می کنه.
توی گنداب جنون، عمریه غرق خیال باطلم
غرق یه توهمم، خوردن خون دلم
ته دریای لجن، شکل چهرم واژگونه
همه چی چرک و سیاهه، رد غم باقی می مونه
ته گودال نبودن، پرسه های بی تو بودن
منم و زخمای کهنم، ضجه های تلخ بودن
تب دارم اونم تب هزار و سیصد و شصت و چند درجه.
نسل بی آرمان، بی آرزو، بی ریشه. نسل من.
زودتر از اونی که باید عاشق شدم و خیلی زودم فهمیدم که همه چی یه شوخیه. یه شوخیه تلخ متعفن نفرت انگیز.
پشت میزای مدرسه بود که سیاسی شدم و هنوز به هجده سالگی نرسیده از هرچی که بوی سیاست می داد تهوع گرفتم.
آره تب دارم، تب هزار و سیصد و شصت و... درجه.
یه نسل خسته عاصی. پام رو زمین اما دلم یه جایی جا مونده.
یاد گرفتم اعتراض کنم. به همه چیز، به همه کس، شایدم بی ربط. اگه داد نزنم خفه می شم، تو سکوت له می شم.
عاصیم، از همه بیشترم از خودم.
آرمان ندارم، آرزو ندارم. همه چیز برام خلاصه شده تو این نفس که میره و میاد چون محکومم به زندگی.
یه جورایی گم شدم. تو خودم، تو زندگی، تو آدما.
می دونم و نمی دونم، می خام و نمی خام، هستم و نیستم.
از همه چی فاصله می گیرم اما درست وسط بازیم، توی شلوغیم بدون حتی یه صدای اضافی جز نفسم.
حس قاتلی رو دارم که هیچ کسی رو نکشتم الا خودم. باید قصاص بشم. یه طناب دار، یه چارپایه، یه ضربه، یه صعود، یه پرش، کات. یه چیزی بین بودن و نبودن. هنوزدارم نفس می کشم.
خوابم و بیدار. با پلکای بستم می بینم و چشمای بازم کورن، تا ابد.
هنوز دارم نفس می کشم.
آدما وقتی بدنیا میان برهنه اند بی هیچ پوششی اما وقتی که می خوان به گور برن دیگه لخت نیستن.
تو تاریکی نه ماه انتظار تنها هستند، تنهای تنها. هیچ خطری هم تهدیدشون نمی کنه. اما وقتی پا تو این دنیا می گذارن با اشک و بغض شروع می کنن. خیلی زود می فهمند برای رسیدن به حقشون باید با صدای بلند فریاد بزنن. اینکه یاد می گیرن دیگه تنها نیستن، تو تاریکی نیستن که بتونن هرجورکه بخوان نفس بکشن یا شایدم خسته بشن وبشن یه بی نفس.
بدنیا میایی. از لحظه تولد یاد می گیری که نقش بازی کنی چون اگه خودت باشی هیچ کس نمی بیندت. تو این همه شلوغی گم می شی، آخه می دونی چیه خود بودن بدجوری تاوان داره. همه می شن شکل هم، به غریبه ها هم فرصت بازی نمی دن.
با لبخند به هم دروغ بگن، با دست راست با هم دست بدن و با چاقوی تو دست چپشون از پشت سایه همدیگه رو خط خطی کنن اگه خونیم ریخت که چه بهتر.
بند ناف دور گردنت ببند و خودتو حلق آویز کن تا بشی یه نفس بریده. اگه می شد قبل از اینکه پا رو زمین بگداریم نفسمون رو بگیریم الان هممون نفس بریده بودیم.
جسد نوزاد یه روزه ای رو از توی سطل آشغال پیدا کردن. یه دختر یه روزه که لخت لای آشغالا بوده و ضجه می زده. ضجه می زده به حال خودش یا شایدم دنیایی که توش پاگذاشته.
خبر رو که شنیدم شوکه نشدم خیلی وقت که دیگه از هیچ چیزی شوکه نمی شم. چی داره به سرمون میاد. انتقام، جنایت، خونریزی اونم به فجیع ترین شکل ممکن.
حیوونم با بچه خودش این کار رو نمی کنه. هیچ فکرشو کردی وقتی این دختر بزرگ بشه و بفهمه قاطی یه مشت آشغال پیداش کردن چی می شه. بدونه حتی ارزش سقط کردن رو هم نداشته.
دست، پا، صورت و اجساد تکه تکه شده ای که هر روز تو گوشه و کنار شهر پیدا می شن اینقدرعادی شدن که تکراری به نظر میان. سوژه هایی که شدن جزیی از حرف های روزمرمون.
تو جامعه ای که فرهنگ، احترام به حقوق همنوع، شعور اجتماعی و... بیشتر یه شوخیه تا واقعیت آینده ساز فرداشم باید تو کثافت و نکبت وول بزنه.
اوایل زمستون بود. تو سرمای چند درجه زیر صفر تهران، صبح زود از خونه زدم بیرون و اینقدر پوشیده بودم که فقط دوتا چشمام معلوم بود. یکدفعه نگاهم افتاد به جوونی که رو پله های سنگی و سرد پشت در یه مسجد خوابیده بود. چندتا پتو دور خودش پیچیده بود اما صورتش از سوز سرما سرخ سرخ بود. تا مغز استخوان سوختم. سرخ شدم از سرخی اون.
چند ماه بعد تو یه شب داغ تیرماه، ساعت یازده شب یه پسربچه وسط یکی از چهارراه های شلوغ تهران لای ماشینها پرسه می زد و گل می فروخت تا شاید امشب رو گرسنه نخوابه. به یکی از راننده ها گفت هیچی نخورده، راننده یه اسکناس پونصد تومنی از جیبش درآورد و تا اومد بهش بده یه بچه گل فروش دیگه اونو رو هوا چنگ زد. دوتایی سر پول باهم دعواشون شد. از صبح هیچی نخورده بودم ولی اونها رو که دیدم سیر شدم. از خودم بدم اومد.
اینکه صدای خرد شدن استخوانهای آدمای دوروبرت رو بشنوی و سکوت کنی، درد رو ببینی و سکوت کنی، زنده باشی و سکوت کنی.
اینکه هیچ کس هیچ چیزی نداشته باشه خیلی بهتر از این که یکی داره و بقیه هیچی نداشته باشن.
به اطرافت یه نگاهی بنداز. شاید وقتی دیگر نوبت خود تو باشه یا من شایدم ما.
میریم کافه. بحث روشنفکرانه می کنیم. به بکت ادای احترام می کنیم. قهوه تلخ می خوریم. سرهم داد می کشیم. با ته مونده قهومون فال می گیریم، یه لب می بینیم، دنبال لب می گردیم.
هنوز زنده ایم. غر می زنیم. برق نیست، شمع که هست، خورشید که هست، آفتابم که هنوز سهمیه بندی نشده.
تو زمستون می لرزیم، وسط چله تابستون عرق می ریزیم. ولی هنوز آدمیم. بی خیال عادت می کنیم. یعنی مجبوریم که عادت کنیم.